در زندگی عکسهایی هست

در زندگی عکسهایی هست

  •  حمید شریف


در زندگی عکسهایی هست که مثل خوره در انزوا روح را می‌خورد و می‌تراشد. این عکسها را نمی‌شود به کسی نشان داد و یا جایی منتشر کرد. چون یا عموما عادت دارند بگویند ای بابا این که حتما فوتوشاپ است – این فوتوشاپ چه بلایی بود ما دچارش شدیم؟- یا اگر قبول کنند که فوتوشاپ نیست سه سوت عکاسش، و اگر روی مین رفته باشد ورثه او، می‌آیند و به جرم نقض قانون کپی‌رایت زیرپیراهنی انسان را پرچم می‌کنند.

این عکسها را باید یواشکی تماشا کرد و در شبهای زمستان که مثل صبح تابستان برق رفته، و همه در نور موبایل‌هایشان دور خودشان چنبره زده‌اند، زیرلب در آستین اورکت خود مُرمُر کرد. 

من از امروز سعی می‌کنم این عکسها را برای شما تعریف به عنف کنم و برای این کار از قوه تخیل و هوش ذاتی – وی خیلی متواضع بود- خودم هم کمک می‌گیرم تا چیزهایی را که عکاس فراموش کرده در کادر بگذارد و یا فراموش نکرده اما بعدا عوامل صحنه، حراست، با تشکر از نیروی انتظامی، واحد تولید و نشر آثار فلان کس، خانواده آقای رجبی، اداره محترم سانسور و شرکت بی‌ناموس مایکروسافت و بستگان، آن را به بیرون از کادر پرت کرده‌اند برای شما توضیح بدهم. ببخشید توضیح به عنف بدهم.

 

عکس اول: شماره ۱۵۳

مرد به زن گفت بیا حالا که داریم به سنت حسنه ازدواج عمل می‌کنیم یک عکس یادگاری بیاندازیم تا فردا که بچه‌هایمان تاریخ گور باباشان را…صدای کلفت و مخملینی از قاب عکس روی دیوار بلند شد:‌ شما سخنرانی نکنید. لاکن اگر من حضور اینجا در قاب عکس دارم من می‌کنم این سخنرانی را. چرا که شما مامور هستید به این که معکوس باشید اما نه خدای نکرده با این وضع و اوضاع… و درست زیر کلمات «وضع» و «اوضاع» به ترتیب با گوشه‌ ابروهای راست و چپش به زن اشاره کرد بعد عضله میان دو ابرو را پایین کشید،‌ گره انداخت  و در حالت اخم سگی فیکس شد.

زن به خودش آمد چادرش را بیشتر روی صورتش کشید و همان نور کم‌رمق چشمهایش را نیز به طور کامل زیر پارچه چیت پوشاند. مرد روی صندلی جابجا شد. عکاس جلوی صندلی او آمد و گفت ببخشید برادر… و درست وسط سیلاب «در»، کله مرد را جلو کشید و حاشیه گچبری دیوار را از وسط مغز او رد کرد.

مامور اداره شادی و شهادت هن‌هن‌کنان وارد کادر شد و کیک سه‌طبقه‌‌ای را که روغن از آن می‌چکید سمت چپ کادر چپاند. لبه‌های کیک دالبرهای پهن، ولی مرتبی داشتند. مثل دندان‌های ردیف یک اسکلت چرب و چیلی. کیک خیکی کمی جابجا شد تا بالاخره جایش را پیدا کرد.

بعد سه ردیف دندان اسکلت در طبقات کیک به سمت مرد و زن برگشتند و با رضایت تام، به آنها خندیدند. مامور اداره شادی و شهادت، قبل از رفتن با یک اسپری قرمز به سردر کیک نوشت:‌ یاد و خاطره چهارده هزار و هفتصد و خرده‌ای شهید پرپر شده گرامی باد.

باد شهدای پرپر شده از پاراگراف قبلی توی بغل هوا غلتید و شاخه‌های درخت مصنوعی پشت سر کیک را تکان داد. عکاس نورها را روشن کرد و بلافاصله هشت جور سایه جور واجور از درخت و کیک و کله مرد و زن و و دندان‌های مرده و لبه قاب عکس روی دیوار پاشیدند. تابلوی مبارک باد بغل قاب عکس، خمیازه‌ای کشید. عکاس گفت حاضرید. خواننده هوشمند متن پرسید، «حاضرید» باید امری باشد یا سوالی؟

عکس توی قاب به خواننده تشر زد. صورت زن زیر چادر به نشانه بله، بدون ‌صدا کش آمد. مرد با سر تایید کرد. صدای مخملین توی قاب عکس گفت: لاکن حقوق همه انسانها در اسلام برابر است و اگر این زن که پنهان است صورتش و در عکس آشکار نمی‌تواند باشد و صورت مرد آشکار باشد این ظلم است و باید مرد هم به همین منوال عمل کند…

بعد درست روی کلمه «عمل» دستش را از توی قاب عکس دراز کرد اول دماغ مرد را له کرد، بعد یکی از چشمهایش را از کاسه در آورد،‌ چشم دیگر را در کاسه ترکاند و آخر سر یک شکاف به عمق دو سانت، از بالای سمت چپ پیشانی تا پایین چانه روی صورت او ایجاد کرد. 

عکاس گفت:‌ سه،‌ دو، یک. تمام. مبارک باشد!

حمید شریف، متولد ۱۳۵۰ در شهر تهران، طنزنویس است و بیشترین نوشته‌های طنز خود را در نشریه اینترنتی حلزون منتشر کرده است. وی چند سالی است که در استرالیا زندگی می‌کند. 

درباره‌ی persisnews

persisnews

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.