امیرانتظام و من

جواد خادم

پس از اعلام نخست وزیرى دکتر شاپور بختیار، بسیارى از ایران دوستان تلاش‌هاى زیادى براى موفقیت او می‌کردند و تعدادى هم منتظر پیروزى او بودند که بتوانند به او ملحق شوند. در میان طرفداران آقاى خمینى امثال آقایان بهشتی و مطهرى با هوش‌تر از آن بودند که در مخالفت با شاپور بختیار راه‌هاى سازش با وى را کاملا ببندند، اما مهندس مهدى بازرگان از جایگاه خاصى برخوردار بود. همرزم دیرینه او در مبارزات نهضت مقاومت ملى براى باز شدن فضاى باز سیاسى در دوران پس از ٢٨ مرداد  بود و بر خلاف دکتر کریم سنجابى که بختیار او را سیاسمتدارى بى‌عرضه می‌دانست، در ذهن بختیار جاىگاه خاصى داشت. شاپور بختیار حتى از او خواست که چند نفر از همرزمان خود را براى پست‌هاى وزارت پیشنهاد کند. مهندس مهدى بازرگان از دکتر بختیار می‌خواست که به او کمک کند تا شاید بتواند جلو زیاده روى آیت‌الله خمینى را بگیرد، چون بر این باور بود که بختیار موفق نخواهد شد، گر چه بر خلاف سنجابى، از موفقیت شاپور بختیار خوشحال می‌شد.

پس از تشکیل کابینه، تماس‌هاى زیادى با مهندس بازرگان آغاز شد. بازرگان براى این‌که نظمى به این تماس‌ها بدهد آقاى امیر اتنظام را مسئول این ارتباطات کرد. بیشتر تماس‌ها با دکتر منوچهر رزم آرا بود. من شناخت چندانی از او نداشتم در چند ملاقاتى که با وى داشتم او را بیشتر سکولار می‌دانستم تا مذهبى و به‌نظرم آمد که براى رسیدن به اهداف سیاسى خود می‌خواهد بر موج انقلاب سوار شود. در اغلب این تماس‌ها بیشتر کوشش می‌کرد که راه حلى براى گذار کم هزینه پیدا کند. حتى از کسانى بود که ارسال نامه معروف بختیار به آیت الله خمینى حمایت کرد.

این تماس‌ها نتوانست به نتیجه مطلوب برسد. چون به‌نظر من آقاى امیر انتظام شناخت درستى از شاپور بختیار نداشت و نمیدانست که او هرگز در کنار آقاى خمینى قرار نمیگرفت. اما دست از تلاش‌هاى خود بر نداشت، حتى در روز ٢٠ بهمن از بختیار خواست که براى نجات جان خود استعفا دهد که به‌دست انقلابیون نیفتد که این از انسانیت امیرانتظام برخواسته بود، نه از شناختش از شاپور بختیار.

چند روزى از انقلاب نگذشته بود و این‌طور به‌نظر می‌رسید که با امثال من کارى ندارند یا من بر اساس خوش بینى شخصى چنین تصوری داشتم. یکى از دوستان من که از پایه‌گذاران صنعت در ایران بود، تلاش براى خروج از ایران را داشت و به من مراجعه کرد و خواست که از امیر انتظام بخواهم که براى خروج عادى او از ایران کمک کند. در جواب او گفتم من آنچنان امیر انتظام را نمیشناسم اما تلاش خود را خواهم کرد. فرداى آنروز پاى پیاده از رستم آباد عازم کاخ نخست وزیرى شدم که هم فال باشد هم تماشا، تا تصاویرى از مردمان انقلاب زده در ذهنم به یادگار بماند و هیچ انتظار نداشتم که به من اجازه ورود به نخست وزیرى بدهند. با تعجب کسى مانع ورودم نشد. من که آشنایى کاملی با ساختمان نخست وزیرى داشتم. بعد از نیم ساعت انتظار وارد اطاقش شدم. با دیدن من بلند شد و با قیافه‌ای آشفته و با عصبانیت گفت “جواد اینجا چکار می‌کنى؟ فکر نکردى کسى تو را بشناسد و دستگیرت کند”. او اولین بار بود که من را به اسم کوچک مخاطب قرار می‌داد. وقتی ماجرا را یاد آور شدم با لبخندى گفت “تو اولین کسى نیستى که این درخواست را کردهاى، حتما، ضمنا سلامم را به شاپور خان برسان”. در پاسخ گفتم نمی‌دانم کجاست. همان‌طور که نا آشنا وارد شده بودم، خارج شدم، بدون هیچ مزاحمتى. در راه برگشت از بى‌تدبیرى خودم تعجب کردم وبراى قانع کردن خودم به بی‌باکى خودم بالیدم!!

چند ماه بعد که از ایران خارج شدم، برایش نامهاى از تشکر براى کمک نکردن به بازداشتم نوشتم که معلوم نبود چه سرنوشتى در انتظارم بود که بى‌پاسخ ماند. او در کمال انسانیت مردى شجاع بود و در تمام مدت حیاتش با کمال شهامت در مقابل ولایت فقیه ایستاد و هزینه‌اش را پرداخت. اما اندرز من به آنانى که امروز سوار شدن بر موج را وسیله‌اى براى رسیدن به اهداف سیاسى‌شان می‌دانند این است که از سرنوشت امیر انتظام‌ها بیاموزند. آیا براى گذار از جمهورى اسلامى موج سوارى راه حل است؟

درباره‌ی persisnews

persisnews

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.